یابن الحسن ، آقا بیا...

                     

 

آنقدر می گویم بیا ، آخر بیایی


با جرعه ای از چشمه کوثر بیایی

 

ای منتقم ، ما منتظرت هستیم روزی


با ذوالفقار حضرت حیدر بیایی

 

هر شب به خود می گویم: آقا را ندیدی


باید که فردا شب کمی بهتر بیایی

 

چشمم به در مانده به امید وصالت


شاید ببینم عاقبت از در بیایی...

 

یابن الحسن چشمم به خاک راه توست


شاید برای روضه اشکمم بیایی ...

/ 1 نظر / 10 بازدید

وقتی که چشمانت بارانی میشود......دوست دارم که درآسمان زیبای آنها غرق شوم .........وفراموش کنم که هوا پاییزی است............مي خواهم پنجره های معبد عاشقی را به روی خزان ببندیم ..........چراکه؛ بیم دارم خزان برگ های زیبای درخت عاشقی را غارت کند......سلام وب زيبا ومطالب بسيار جذابي نوشته اي سري هم به (پاييزفصل زيبا ) بزن متشكرم .....paez2012.persianblog.ir [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]